اشتباه است که گذشته را مرده بدانیم. تمام وقایعی که در گذشته رخ داده است بر زمان حال تاثیر گذاشته است. زمان حال صرفا حاصل تراکم و غلیظ شدن گذشته است. شما هم همچنین . شما گذشته تان هستید. همانی هستید که باید باشید . همانی که بوده اید! بدلیل توارثی که شما را به سوی نسلهای فراموش شده انبساط می دهد. بدلیل عناصر محیطی که شما را متاثر کرده اند . هر مرد یا زنی که ملاقات کرده اید . هر کتابی که خوانده اید. هر تجربه ای که داشته اید. تمام اینها در حافظه تان  جسمتان  شخصیتتان  روحتان  انباشته شده است. یک شهر یک کشور  یک نسل  همان گذشته شان هستند و بدون آن مفهومی ندارند.

شاید دلیل بد بینی معاصر ما (به تاریخ) این است که تاریخ را رود متلاطمی می بینیم که تلاطم آن ناشی از ناسازگازیهاییست در عمر اقتصادی بین افراد    سیاستهای بین گروهها    مذهبهای متفاوت بین گروههای مذهبی و جنگ بین کشورها ولی‌ :  

این تنها روی مهیج و نمایشی تاریخ است که چشمهای مورخان و علاقه خوانندگان را اسیر خود کرده است. اما چنانچه روی خود را از این رود متلاطم که بوسیله تنفر داغ شده و  بوسیله خون تیره گشته برگردانیم  و توجه خود را به کرانه های آن معطوف کنیم جملات آرامتر ولی امید بخش تری را پیدا میکنیم :
زنانی که بچه ها را پرورش می دهند.مردانی که خانه میسازند. روستاییانی که از خاک غذا میگیرند. هنرمندانی که آرامش زندگی را می سازند. سیاستمدارانی که گاهی صلح را بجای جنگ سازماندهی می کنند. معلمانی که وحشیها را به متمدنین تبدیل می کنند. موسیقیدانانی که قلبهای ما را با هارمونی و ریتم موزیکهای خود رام میکنند.دانشمندانی که صبورانه دانش را انباشته می کنند. فیلسوفانی که در تاریکی پی حقیقت میگردند. قدیسانی که اشاره بر معرفت عشق دارند و ...

تاریخ اغلب تصویری از یک رود خون آلود بوده است. اما تاریخ تمدن حاصل وقایعی است که در کرانه های این رود اتفاق افتاده است.

منبع:www.willdurant.com 

لینک
شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - نويد

       

چرا باید انقدر به خودم سخت بگیرم ؟ چرا باید دلسوز این و اون باشم ؟ چرا باید همیشه فکر کرده حرف بزنم و عمل کنم ؟ چرا باید برای خودم مرز تعیین کنم ؟ چرا باید همیشه طوری عمل کنم که باعث ناراحتی این و اون نشم‌ ؟ چرا باید همیشه منفعت رسون باشم ؟‌ چرا باید صادق باشم ؟ چرا باید ساده نگر باشم ؟

با این افکار یه پیله دور خودم تنیدم که زندگی رو برام تار کرده و همه از بیرون به چشم یه کرم نگام میکنن در حالیکه میشه با داشتن زبونی دلنشین ظاهری فریبکارانه و ذهنی کثیف مثل یه پروانه خوش خط و خال بود که باعث مسرت همست. حالم از این روابط انسانی مثلا مدرن به هم میخوره.

لینک
سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - نويد

       

به این نتیجه رسیده بودم که نوشتن اینجا یه جورایی گول زدن خودمه چون من میدونم که این نوشته ها رو کیا(یا بهتره بگم کی) میخونن  و یه جورایی با ملاحظه کاری و قصد و منظور نوشتم. یه وقتایی تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم اما بازم چشام به مانیتوره و غوز کرده روی کیبورد خم شدم و دارم افکارمو تبدیل به دیتا میکنم. اینکه چند ماه یا چند سال دیگه بیام و افکار گذشتمو مرور کنم بهم انرژی میده که بیشتر غوز کنم. فکر می کنم آدما (از جمله خودم) با گذشت زمان زیر همه چیز می زنن از جمله دیتاهای تو مغزشون برا همین به خودم گفتم که این افکار و مرتب رکورد کنم تا بعدا مایه خنده حداقل خودم بشه. پس می نویسم به خاطر خودم و بس.خیلی خستم رکورد امشب هم دیگه بسه ولی خدایی این محاوره ای نوشتنم حال میده ها دیگه لازم نیست به دستور زبان فکر کنی.

لینک
پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - نويد

       

کودک همیشه می تواند ۳ چیز را به یک بزرگسال بیاموزد‌ :

ـ بدون دلیل خوشحال بودن

ـ همیشه خود را با چیزی سرگرم کردن

ـ طلب کردن خواسته خود با تمام نیرو

اگر منم میتونستم در بزرگسالی بی دلیل خوشحال باشم زندگی شادتری نداشتم ؟

اگر همیشه سرگرم بودم دیگه فرصتی برای فکر کردن به نگرانیها باقی میموند ؟

اگر سماجت کودکیهامو هنوزم داشتم بیشتر از این به خواسته هام نمیرسیدم‌ ؟

همه فرض محال بازگشتن به دوران کودکی رو دوست دارند ولی من فکر میکنم تو  وجود هر آدم بزرگسالی روح یک کودک نهفتست که فقط باید بهش فرصت داد. نگاه کردن به زندگی از دید یه کودک خیلی قشنگه خیلی... برای چند لحظه هم که شده امتحانش کن.

لینک
جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ - نويد

   تاريکترين لحظه لحظه قبل از طلوع خورشيد است.   

لینک
جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - نويد

   سرچشمه این احساسات متناقض کجاست؟   

فکر می کنم پدیدار شدن احساسات با فرمان مغز باشه. خوب مغز هم تصمیماتشو با توجه به تواناییهای ذاتی و اکتسابی خودش و دریافت پیامهای مختلف و ارزیابی شرایط می گیره. تا اینجای کار مشکلی نیست اما احساسات متناقض حاصل چی میتونه باشه؟ یا تواناییهای مغز به حدی نیست که با جمع بندی پیامها به نتیجه واحد برسه و یا اینکه پیامهایی که به مغز می رسه خودشون متناقض اند که مغز  رو وادار به ارسال فرمانهای متناقض می کنه.

حالا راه غلبه بر این حالت چی میتونه باشه؟! اگر تئوری اول رو در نظر بگیریم که مغز تواناییهای لازم رو برای درک این حالت نداره شرایط خیلی سخت میشه و رهایی از این حالت نیازمند زمان زیادیه. اگه فرض بر تئوری دوم باشه و پیامها متناقض باشند اونوقت مشکل از ارسال یا ارسال کننده پیامهاست و تنها راه حل اینه که در پی تشخیص پیامهای سالم از ناسالم باشیم.

از همه این حرفها که بگذریم اصلا حالت خوشایندی نیست. امیدوارم زودتر از دستش خلاص بشم.

لینک
پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - نويد

   پادشاه   

وقتی از کسی طلب عشق می کنی مثل یه گدا میمونی که دستشو جلو این و اون دراز میکنه. تو فقط می تونی دوست داشته باشی و عشق بورزی مثل یه پادشاه. دل آدما به هزار و یک جا وصله پس به فکر دل به دست آوردن نباش اگر ارزششو داشته باشی خودش به دست میاد. دوست داشته باش و هیچ انتظاری نداشته باش مثل یک پادشاه.

لینک
چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - نويد

   خوب بخوابی   

کفشهامو درآوردم و کیفم رو گذاشتم زیر سرم و لذت دراز کشیدن رو چمن رو بعد از چندین سال تجربه کردم.از پارک رفتن زیاد خوشم نمیومد ولی این رو چمن خوابیدن رو همیشه دوست داشتم. اونطرف رو ببین چه فوتبالی بازی می کنن. یاد اون روزا بخیر... لحظه شماری می کردیم عصرها بریم تو کوچه و برای دو سه ساعت تمام انرژیمونو خالی کنیم و زخم و زیلی و خیس عرق به خونه برگردیم. الان از ته دلم حسرت خوردم که چرا یه کتونی با خودم ندارم که برم یه دست مشتی فوتبالی بازی کنم و خیس عرق بشم. خدایی یه گونی پول هم نمیتونه لذتهای دوران بچگی رو زنده کنه.

نشستن روی اون نیمکت کنار حوضچه هم برای فرار از باد فکر خوبیه. اوه ... نه ... اینجا رو ببین پس اردک سفیده کو ؟ دیدن اردکهایی که از آبتنی لذت می برن صفایی داره که نگو ولی حیف نامردا اردکها رو بردن. نمیدونم امروز چرا همه چی سر ناسازگاری داره. پارک قشنگی دارید ولی هرچی فکر کردم نفهمیدم آخه ۲ فقره دستشویی چه تناسبی با پارک به این مساحت داره! تو صف دستشویی وایسادن زور داره به خدا.

انتظار کشیدن احساس بدی رو به آدم منتقل می کنه ولی امشب من از دیشبم قوی ترم چونکه تجربه ۳ ساعت انتظار بی حاصل هم به تجربیات قبلیم اضافه شد.

خوب بخوابی

لینک
پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦ - نويد

   پر از زندگی   

امسال به نظرم سالی پر از اتفاقات نو میاد. پر از موقعیتهای جدید. پر از ناراحتیها  و خوشحالیها. پر از لحظات تلخ و شیرین. پر از نفرتها و دوستیها. پر از کار و تلاش. پر از زندگی...برم زود بخوابم. آخ جون چقدر کار برای انجام دادن دارم.
لینک
یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - نويد

   تو بازنده نيستی   

آموختن آسان نیست!

خستگی هر آن در کمین است.

آزرده می شوی. احساس شکست می کنی.

شک می کنی که رها کنی  بگذری.

می خواهی بر کناره روی  و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده.

اما  نه!

تو بازنده نیستی

                         بلکه یک مبارزی!

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.

باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم.

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی

در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود!

لینک
شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - نويد